دلم تنگ استدلم میسوزد از باغی که میسوزد
نه بیداری ، نه دیداری، نه دستی از سر یاریمرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاریتمام عمر بستیم و شکستیم، بجز بار پشیمانی نبستیمجوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم بدنبال چه هستیمعجب آشفته بازاریست دنیا،عجب بیهوده تکراریست دنیامیان آنچه باید باشد و نیست ، عجب فرسوده دیواریست دنیاچه رنجی از محبت ها کشیدیم ، برهنه پا به تیغستان دویدیمنگاهی آشنا در این همه جمع ، ندیدیم و ندیدیم و ندیدیمسبکباران ساحل ها ندیدند،به دوش خستگان باریست دنیامرا در موج حسرتها رها کرد، عجب
برچسب: نویسنده: حامد شریفی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 1:26